تبليغاتX
کاف (...) شعر
می خوام بگم گور پدر زندگی ولی شعرهام اونقدر بدن که شاید این ازشون برداشت نشه
 

خوابم                                                نمی آید

 

 

تو

تو

تو

تو

 

 

با این همه چشم

که نگاهم می کنی

آسمان را

چند بار هم بگردم

خوابم را

پیدا نمی کنم

+ نوشته شده در  یکشنبه 24 آبان1388ساعت 5:51 بعد از ظهر  توسط بهروز صادقی  | 

 

پاهایم چشم به راهند

تا کی گلیم بافتنت

تمام می شود

پ.ن:قدیمیه!

+ نوشته شده در  جمعه 30 مرداد1388ساعت 11:29 بعد از ظهر  توسط بهروز صادقی  | 

 

نقد حامد کریمی عزیز بر شعر پست قبلی

به نقل از شرابستان:

... نقص در روایت و استفاده‌ی ناصحیح از بازی‌های زبانی و عدم رعایت اصول زبانی شعر ... حالا که خوب شعر را مرور می‌کنم به این‌ها می‌رسم ...‏
شعر در نگاه اوّل شعر خوبی به نظر می‌رسد ولی تنها این که شعری در نگاه اوّل، زیبا به نظر برسد، نمی‌تواند ملاک ارزش یک اثر هنری باشد چون به قول دکتر رضای براهنی: «متنی شعر است که در خوانش هزارم هم شعر باشد.» ... شعر دوست خوبم آن قدر نکته‌های ظریف داشت که حیفم آمد چند تا از مهم‌ترین‌هایش را بیان نکنم و تنها هدفم از این نقد ِ به نسبت بلندبالا، این است که بچّه‌های دیگر درک کنند که نوشتن یک شعر سپید خوب چه قدر می‌تواند سخت باشد.‏

و یک نکته‌ی بسیار بسیار مهمّ دیگر این که: این شعر، از معدود شعرهایی بود که ارزش نقد داشت و تعریف‌های من در جلسه، تأییدکننده این مطلب بود.‏ امّا نقد:
کلمه‌ها به جای ایفای نقش کلامی خود؛ صرفا دیالوگ‌هایشان را به زبان می‌آورند و می‌روند، مثل بازی‌گرهای غیرحرفه‌ای یک فیلم که نقششان را کاملاً مصنوعی بازی می‌کنند و تصنّعی بودن کارشان را بیننده‌های حرفه‌ای فیلم تشخیص می‌دهند‎... ‎‏ مصداق بارز این نکته:

یک:
«دست کم روزی دو بار باید به پدرت حق بدهی» شاعر در شروع شعر به جای این که اجازه دهد خواننده خود به جایی برسد که به پدر حق بدهد، از ابتدا به خواننده تحمیل می‌کند که باید به پدر حق داد. چرا؟ چون شاعر می‌ترسد خواننده به پدر حق ندهد، امّا آیا تحمیل یک نکته می‌تواند جایی در شعر داشته باشد؟ که این خود یک سؤال دیگر است که لااقل در نقد این شعر جای خاصی ندارد ... ما اگر می‌خواهیم یک تصویر یا یک حرف را که در ذهن خودمان پرورش یافته است، به خواننده منتقل کنیم، به‌ترین راهش این است که در متن بدون این که بخواهیم پیش‌فرضی برای کار قائل شویم، خواننده را در منظورمان شریک کنیم.‏
امّا اگر عبارت «دست کم روزی دوبار باید به پدرت حق بدهی» به این منظور در ابتدای شعر آمده است تا دلیل این را که باید به پدر حق داد، بفهمیم؛ توجیه‌پذیر نیست، چون متن شعر چیز دیگری می‌گوید. متن به ما اجازه نمی‌دهد این مفهوم را برداشت کنیم چرا که نقص روایت باعث می‌شود خواننده دلیل این را که چرا «مادرت آرام کمربند را از او می‌گیرد»، بفهمد نه دلیل این را که چرا باید به پدر حق داد ... اشکالی در روایت هست که فقط شاعر می‌تواند آن را رفع کند نه منتقد.
دو:
«هم‌همه‌ی این همه» این که ما بخواهیم با استفاده‌ی غیر مستقیم از کلمه‌ها، در هم بودن و شلوغی را به مخاطب بفهمانیم؛ در جای خود چیز بسیار خوبی است امّا عبارت «هم‌همه‌ی این همه» نه این نقش را بازی می‌کند نه چیز تازه و نابی است، در واقع خود «هم‌همه» بار معنایی «همه» را هم به دوش می‌کشد، پس «همه» حشو به حساب می‌آید و نیامدنش به‌تر است البته با حذف آن «هم» هم چیزی به شعر اضافه نمی‌شود و شاعر باید یک فکر تازه برای شعرش بکند ... بشخصه این ترکیب را بارها شنیده‌ام ولی هیچ وقت به این اندازه برایم لوس و تکراری به نظر نیامد ... این که ما ترکیب‌های خوب دیگران را تکرار کنیم، خود چیز خیلی جالبی نیست امّا تکرار اشتباهات دیگران برایمان چیزی جز ضعف به شمار نمی‌آید.امّا یک نکته‌ی اساسی در همین مورد، این که: «هم‌همه» القاکننده‌ی صوت است و «تیک تاک» هم که حرف صوت؛ پس آوردن کلمه «تیک تاک» بعد از «هم‌همه» شعر را با مشکل جدّی مواجه می‌کند.
سه:
روند رساندن شعر تا این جا که شاعر میان تیک تاک و تانک یک قرابت زبانی پیدا می‌کند و قصد دارد با پیدا کردن همین یک کشف (که لطف ادبیّات است به شاعر و نه لطف شاعر به ادبیّات) شعر را جلو ببرد، روند محکم و قرصی نیست هیچ منطق سیّالی در شعر نمی‌تواند قبول کند که طرح رسیدن از«ردّ سگرمه‌ها» تا «تیک تاک» از مسیر گذار از «خنده» به عنوان پل ارتباطی میان این دو مفهوم روند صحیحی است ... البتّه هم «ردّ سگرمه‌ها» و هم «خنده» هر کدامشان به تنهایی می‌توانستند به «تیک تاک» منجر شوند امّا بر قرار کردن یک ارتباط صوری باعث می‌شود که صداقت در شعر به راحتی مورد هجوم قرار گیرد، صرفاً به این خاطر که شاعر نمی‌خواهد از هیچ مفهومی به راحتی بگذرد ولو با به بی‌راهه کشاندن شعر.‏
چهار:
«گرد و خاک و ترکش‌ها» ... تکرار «واو» برای برقرار کردن ارتباط میان چند چیز، ساده‌ترین کاری است که شاعر انجام داده. چیدن کلمه‌هایی که هر کدام حرف تازه‌ای می‌توانند داشته باشند در عرض هم‌دیگر کار شاعرانه‌ای نیست، باید گذاشت کلمه‌ها نفس بکشند ... باید گذاشت هر کلمه تمام حرفش را بزند، بعد اگر قرار است کنار گذاشته شود؛ خود به خود محو شود نه این که عجولانه از خیر بار معنایی کلمه‌ها گذشت.
‏‏
پنج:
بحث راوی و مخاطب در این شعر باعث می‌شود باز هم به یاد بیاوریم که شاعر نباید خودش یک گوشه بشیند و برای جمعی که خودش جزء آن نیست یا نمی‌خواهد خودش را با آن‌ها شریک کند؛ شعر بگوید. سال‌های سال از آن روزهایی که شاعر می‌نشست یک گوشه خارج از شعر و دیگران را نصیحت می‌کرد یا برای دیگران شعر می‌گفت گذشته. خواننده در شعر امروز حتماً باید با شاعر هم‌زادپنداری کند، حتماً باید صداقت شاعر را درک کند ... در این شعر شاعر گویی دارد برای دوم شخصی شعر می‌گوید که خود جزئی از آن نیست و تمام درد‌هایش را نمی‌فهمد ... کاش شاعر شعر خودش را می‌گفت ... هر چند به ظاهر با تغییر ضمیرها، در شعر این مشکل برطرف می‌شود.
شش:
بحث بریدگی‌ها در شعر سپید و این که شاعر تصمیم می‌گیرد در کجا جمله‌اش را قطع کند یا به سطر بعد برود، بار‌ها در این شعر مورد بی‌توجّهی قرار گرفته و شاعر زیاد به این نکته توجّه نکرده که در کجا باید جمله را تمام کرد تا توجّه مخاطب بیش‌تر جلب شود.‏
انصافا به عنوان یک منتقدِ گه‌گاه سخت‌گیر، با پایان‌بندی کار کاملاً موافقم، هر چند در جلسه در حضور شاعر با بریدن تکّه‌ی آخر مخالف بودم امّا حالا حس می‌کنم این پایان بندی (4سطر آخر) هم مناسب است امّا یک پایان‌بندی مناسب برای حرفی که خوب ساخته و پرداخته نشد.‏‏
البتّه تمام این حرف‌ها، حرف‌های من ِ کم اطّلاع است و نه برهان خوبی یا بدی شعر.‏
با احترام
حامد کریمی
 
+ نوشته شده در  جمعه 23 مرداد1388ساعت 12:37 بعد از ظهر  توسط بهروز صادقی  | 

 

 

دست کم هفته ای دوبار باید به پدرت حق بدهی

هرروز هم که رد سگرمه هایش را بگیری

باز خنده هایش گم می شود توی هم همه ی این همه

تیک...تاک

تیک...تاک...تانک...تانک...بزنش

گرد و خاک و ترکش ها که بنشینند

مادرت آرام کمربند را از او می گیرد

او هم تا موج بعدی وقت دارد

از حمله ی گازنبری تانک ها برایت بگوید

پ.ن۱:عنوان به متن هیچ ربطی نداره

پ.ن۲:پشت این بغض بیدی شکسته 

   که خیال می کرد با این بادها نمی لرزد ..."احسان هادی"

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 13 مرداد1388ساعت 7:57 بعد از ظهر  توسط بهروز صادقی  | 

 

 

نیت کرد

دست هایش را بالا نیاورده . . . افتاد

حالا پاره سنگ ها هم الله اکبر می گویند

 

پ.ن۱:گوسفندانی بودیم.خرمان کردند.گرگ شدیم."سینا بهمنش"

پ.ن۲:...قهوه ای که بر پیراهنم ریخت لکه دارم کرد..."مسلم سرلک"

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 24 تیر1388ساعت 1:30 بعد از ظهر  توسط بهروز صادقی  | 

 

 

کاش گنجشکی

اگر پرید

به دارکوب بگوید

درٍ این خانه چوب مرغوبی دارد

پ.ن:کاش!

+ نوشته شده در  دوشنبه 8 تیر1388ساعت 9:1 بعد از ظهر  توسط بهروز صادقی  | 

 

 

نترس این شعر کاملا عاشقانه است

مگر نمی بینی

 کلمه ها تمامشان لباس شخصی پوشیده اند

صورت های خیسشان هم هیچ ربطی به گاز های اشک آور ندارد

اصلا قرارمان همین بود

پاورچین پاورچین بیاییم طرف هم

که حتی یک خش هم نیفتد روی شعر

نترس بیا

شعرم مثل شیشه شفاف است

حالا اگر تنش به تن یک باطوم بخورد

حتما می خواهی بگویی خرده شیشه دارد؟!

 

پ.ن:من زنده ام به شایعه ها اعتنا نکن/در شهر کشته اند کسی را شبیه من  "نجمه زارع"

+ نوشته شده در  جمعه 29 خرداد1388ساعت 1:18 بعد از ظهر  توسط بهروز صادقی  | 

 

 

چیز اول

تقدیم به "محمود..الف" یا "میم.احمدی نژاد"

هر طوری بود یه تربچه از توی سبزیا پیدا کرد.خرچ خوروچی که راه انداخته بود باعث شد که پچ پچای توی آشپزخونه را نشنوه.دوباره صداشو بلند کرد که"دل ضعفه گرفتیم زن.پس چی شد این شام."

دختر که صداش بیشتر ازتن وبدنش می لرزید گفت:"تو را خدا شامو نبر.الان زنگ می زنیم از بیرون غذا بیارن."مادر دخترشو که حالا تقریبا بهش آویزون شده بود از خودش جدا کرد."دیر میشه.مگه نمی بینی.خونه رو گذاشته رو سرش."بعد انگار هق هق دختر عصبیش کرده باشه گفت:"اصلا حقته.هر بلایی سرت بیاره حقته.تا تو باشی دیگه سر زودپز نری.چند بار بگم.این همه ظرف.چرا همه ی آزمایشای مدرستو با زودپز انجام میدی؟!"

دختر که حالا بیصدا اشک می ریخت دیگه هیچ چی نگفت.می دونست قراره چی بشه."باباش لقمه ی اولو می ذاره دهنش.مزه مزه می کنه.به زور قورت میده.آتیشی میشه.آب می خوره.آروم نمیشه.کمربندشو وا میکنه و داد می زنه:"زن!کتاب علوم این دختره رو مگه آتیش نزدی؟!این آبگوشت که باز طعم رادیو اکتیو میده!!!" "

 

چیز دوم

به همه ی کسایی که باعث شدن خیلیا به خیلی چیزا شک کنن

حالا فکر میکنه توی سرش یه عالمه رودخونه راه افتاده.دهن که باز کنه آبشار سرریز میشه توی حرفاش.پر از طراوته هر چی که میگه.فکر میکنه به قبلنای خودش.به ذهنش که منجمد بود.یعنی فکر می کنه که منجمد بود.که فکر می کنه حالا نیست.به یخی که آب شده فکر می کنه.فکر می کنه.به خیلی از کاراش که تغییر کرده.خیلیاش که باید تغییر کنه.خیلی از عادتا.

انگار که به بعضی فکرا هنوز حساسیت داشته باشه عطسش می گیره.صورتشو بعد از عطسه چند ثانیه بین دستاش نگه میداره.بعد کم کم میاردش بیرون.چشاش شروع می کنه به چرخیدن.انگار می خواد یکی رو پیدا کنه که ازش بپرسه "حالا باید چیکار کنم؟!"

قبلنا که بعد عطسه آروم صلوات می فرستاد.

پ.ن۱:بزنم به تخته رنگ و روم وا شده.

پ.ن۲:اصراری ندارم ولی فکر کنم این "دو تا چیز" مینیمال باشن.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 13 خرداد1388ساعت 3:6 بعد از ظهر  توسط بهروز صادقی  | 

 

 

یه سال برگردید به عقب

تقریبا یه ماهه دیگه کنکور دارم

با دامون نشستیم توی یه اتاق

فکر کنم گشنمه آخه توی خونه مجردی یا چیزی گیر نمیاد

یا کسی حال نداره پاشه بیاره.

کنکوریا باید بدونن،  خاصیت کنکور اینه که آدم می خواد هر کاری بکنه فقط درس نخونه 

پس با دامون شروع می کنم به بحث

ده سال ازمن بزرگتره و چارده سال پیش که اومدیم اصفهان چارده سالش بوده

کلی سوال اون پرسید.کلی جواب من دادم.خلاصشون اینه

"چرا از هفشجون اینقد خوشت میاد؟"

"نمی دونم"

پاشد رفت بیرون و من پنج دقیقه بعد شعر پایینی رو گذاشتم جلوش.

از هیجان بود یا گشنگی یاسرما،می لرزیدم.شایدم نمی لرزیدم

می خواهمت

به عشق تبسم مردمانت

به عشق عشقشان،مهرشان،گرمی نگاهشان

می خواهمت

حتی اگر مردمانت با تبسم بیگانه باشند

به عشق آسمان پر ستاره ات

به عشق آسمان خورشید نشانت

به عشق ابرهای گریانت

می خواهمت

حتی اگر ستاره ای در آسمانت نروید

حتی اگر آسمان تو بی نشان شود

حتی اگر ابرت آتش فشان شود

به عشق آب،به عشق خاک،به عشق یک نام پاک

حتی اگر ازمردم و آسمان و آب و خاک تهی شوی،باز هم

می خواهمت

به عشق عشق تو،تو در دلم زاده می شوی

می خواهمت

چرا که عشق تو در دلم گرفته جان

هفشجان

پ.ن۱:یادم نمیاد عکس العمل دامون چی بود

پ.ن۲:هر کی در مورد این شعر و ضعفاش بیاد حرف بزنه به نظرم آدم بی نهایت بی شعوریه

پ.ن۳:این پست هر لحظه ممکنه حذف بشه

 

+ نوشته شده در  شنبه 9 خرداد1388ساعت 2:53 بعد از ظهر  توسط بهروز صادقی  | 

 

 

حالم داره به هم می خوره.می خوام بیارم بالا.میارم بالا.رو خودم میارم بالا

رو لباسم.کیفم .شعرام.گند می زنم به همه چی.شمام بیاین این گند رو هم بزنید

گند منو بیشتر در بیارین.

ببین.سهم نمی خوام واسه اونا نیومدم.دوس دارم بمیری(حکم کیمیایی)

 

تازگی ها تا زغالی دستم می افتد

دوستت دارم می شود

می چسبد به دیوار خانه تان

لعنتش هم با خنده های دختر صاحب خانه  در

که با لبخند های تو از این جا

تا

نمی دانم چند وقت است کجایی فاصله دارد

+ نوشته شده در  دوشنبه 4 خرداد1388ساعت 11:14 قبل از ظهر  توسط بهروز صادقی  |